در حال مرتب کردن سکانس‌هایی از فیلم «سه ترم تحصیل در یزد» هستم که اولین روزهای ثبت نام در کوچه پس کوچه‌های خلوت و از لای پنجره اتاقک سرد و نمور تدوین ذهنم سرک می کشد دزدکی و لبخندی از پی آن بر طول و عرض دلتنگی‌هایم چنگ می‌زند تا فراموش نکنم هر آنچه در روزها و ماه‌ها و ترم‌های گذشته در دانشگاه شکل گرفته است.

تا فراموش نکنم چه زود سپری شد ایام دانشگاه، هر جور که فکر می‌کنم می‌بینم ترم‌های تحصیلی با سرعتی معادل سرعت مذاکرات دولت جدید با 5+1  سپری شد تا همه بودن‌ها و نبودن‌هایمان سر کلاس درس تبدیل شود به خاطراتی که از این پس به شکلی تصادفی هر چند وقت یکبار از گریبان ذهنمان آویزان خواهد شد و لبخندی به پهنای صورت یک یک هم کلاسی‌ها خواهد ماساند. همیشه به به شکلی عجیب عاشق آن خاطراتی بوده‌ام که تصادفی و بی‌بهانه از ذهنم عبور می‌کنند و باعث سرخوشی‌ام می‌شوند، حالا دیگر خاطرات یزد آرشیو غنی شده‌ای را برایم درست کرده است تا بیشتر شاهد این سرخوشی‌های بی‌بهانه و مرور این خاطرات تصادفی باشم.

سرعت گذشت دوره کارشناسی ارشد زمانی به گرد پای ذهنمان رسید که از طرف یکی از همکلاسی‌ها پیامکی برای همه ارسال شد که شب نشینی (به قول خودش) و جشن فارغ التحصیلی (به قول بقیه) و خداحافظی ورودی‌های ارتباطات 91 در شب آخرین روز امتحانات برگزار خواهد شد.   در محضر ذهن به تصمیم‌گیری برای حضور در نشست پایانی دوستان همکلاسی زانو در بغل نشسته‌ بودم بر بالای مناره‌های خیال رفتن یا ماندن، که از دور گردوخاک دانشجویان همکلاسی را دیدم که برای همدلی دیگری و این بار به بهانه پایان تحصیلات از آن سوی شهر به این سو می‌آمدند و پرچم دارشان هم یکی از بزرگان کلاس «محمد امامی» بود، فردی که نامش سه ترم در تارک ارتباطات 91  درخشید و تنها از او بر می‌آمد که یکبار دیگر  باعث و بانی مراسم همدلی باشد.

قرار گذاشته شده بود، ساعت 18  سفره خانه سنتی ملک التجار، همکلاسی‌ها بعد از پایان امتحان ارتباطات سازمانی و گرفتن چندین عکس یادگاری با ساختمان «دکتر سلطانی» در چند گروه جداگانه به گوشه‌ای رفتند تا خود را برای شب نشینی پایانی یا همان جشن فارغ‌التحصیلی آماده کنند.  همه در این فکر بودند که این شب چگونه خواهد گذشت؟ این سوال مدام در ذهن من هم یک لنگ در هوا ایستاده بود که این با هم بودن‌ها تکرار خواهد شد یا نه؟

با نزدیک شدن به ساعت ملاقات در سفره خانه ملک التجار یزد به همراه آقای امامی و خانم‌ها پرزیوند، خاکی و خاکساریان به سمت مسجد حظیره به راه افتادیم و پس از آن سر از مکان موعود درآوردیم، مجموعه گردشگری ملک التجار متشکل از سفره خانه سنتی و هتلی سنتی است که زیبایی‌های بصری آن تن خسته مسافران را به آرامش خاصی می‌رساند، با دیدن مناظر زیبای این سفره خانه یاد یکی از صحبت‌های استاد اسلامی افتادم که از اسلامی ندوشن نقل می کرد: «انسان امروزی آسایش دارد ولی آرامش ندارد ولی انسان گذشته آرامش داشته اما آسایش نه» آرامشی  که فضای سفره خانه به یمن سنتی بودن در خود داشت و با مناعت طبع آن را با تازه واردان به قسمت نشسته بود فراتر از بیانش در چند جمله است، البته زمانی که قیمت یکی از اتاق‌های این سفره خانه را از یکی از مهمانداران پرسیدم با عدد عجیب «شبی 850 هزار تومان» مواجه شدم و پیش خودم گفتم آسایش بدون آرامش هم چندان بد نیست.

به همراه آقای علیمرادی و قبل از اینکه سایر همکلاسی‌ها برسند گشتی در اتاق‌های این هتل و سفره خانه سنتی زدیم و از نزدیک با برخی از صنایع دستی کویرنشینان که تن دیوارهای این سفره خانه را آرایشی طبیعی بخشیده بودند آشنا شدیم آقای علیمرادی سخت در بهت عظمت زیبایی تلفیق سنت و مدرنیته فرو رفته بود و مطمئناً در سرش نقشه یکبار دیگر آمدن به این مکان زیبا را مرور می‌کرد.  زمانی که آقای علیمرادی مشغول مرور نقشه خود بود به این فکر می‌کردم که امشب  ترمه‌هایی که تن پوش پنجره‌ای سفره خانه ملک التجار شده‌اند با اینکه زمانی خودشان مانعی برای چشم‌های عابران بوده‌اند اما حالا خود چشم شده‌اند و از لای پنج دری‌های زیبا داستان همدلی ارتباطات 91 را می‌بینند و برای سایر اعضای اتاق تعریف می‌کنند و چه بسا همین داستان را لالایی کنند در گوش مسافران خسته روزهای بعد و بعدتر.

حالا دیگر جمع ارتباطاتی‌ها کم کم جمع شده بود، هر گروه که می‌آمد نمی‌دانم چرا دوست داشتم شعر زیبای مولانای رومی که نوای ملکوتی شهرام ناظری آن را به منتهای فاخر بودن رسانده است در درون خودم زمزمه کنم.   اندک اندک جمع ارتباطاتی‌ها می‌رسید و ارتباطات 91  در آستانه خلق یک همدلی دیگر بود.

اولین استادی که خود را به جمع ارتباطاتی‌ها حتی زودتر از برخی دانشجویان رساند دکتر افشانی بود، استادی که دانشجویان در طول ترم دوم بیشترین بهره‌ها را از روش تدریسش برده بودند، در ادامه نیز استاد جعفری، استاد حقوق بین المللی ارتباطات وارد شد، یکی از افتخارات استاد جعفری این بوده که رشته تحصیلی‌اش با دکتر روحانی، رئیس جمهور ایران و باراک اوباما، رئیس جمهور آمریکا یکی است و این را همان آغاز ترم اعلام کرد، البته این را در طول ترم نگفت که وی هم همچون دو نفر قبلی  در سر سودای ریاست جمهوری را دارد یا نه؟

استاد مزیدی به همراه یک مهمان خود را کمی دیرتر از بقیه به جمع رساند و با ورود ایشان جمع کامل شده بود و سخن از هر دری به میان آمد از بازی پرسپولیس و استقلال و طرفداری اساتید از این دو تیم تا خاطرات سه ترم تحصیل در دانشگاه آزاد یزد و پیشنهاداتی که ارائه شد، استاد جعفری پیشنهاد داد که این جمع در فضای مجازی یک گروه را تشکیل دهند که خبر چنین کاری پیش از این اعلام شد و در ادامه نیز آقای علیمرادی پیشنهاد داد این جمع هر سال برگزار شود که تشویق همه دوستان و اساتید جای هیچ شکی برای تصویب آن نگذاشت، بماند که طوطی سخنگوی وسط سفره‌خانه هنوز هم و تا پایان مراسم گیج می‌زد از پیشنهاداتی که با تشویق به تصویب همه رسید اما در مورد جزئیات آن هیچ مذاکره‌‌ای نشد و حتی قرار نشد در مورد جزئیات بعدها سخنی گفته شود یا نه، گیج بزن طوطی نازنین که این جماعت ارتباطاتی گروهی مجازی دارند که در آن در مورد جزئیات حتماً سخن خواهند گفت.  حتماً ان شاءالله.

با اینکه قرار بود جشن ساعت هشت شب پایان یابد اما گل انداختن صحبت‌ها باعث شد تا بساط شام همان ساعت چیده شود و خوشمزگی مردان ایرانی که سر سفره گل می‌کند این بار نیز گل کند و شوخی‌هایی بکنند که تنها خنده خودشان را در پی داشته باشد.  همه دورتادور میزی که گوشه‌ای از سفره خانه چیده شده بود به صرف شام پرداختند و با پایان یافتن شام برای خداحافظی خود را آماده کردند تا قسمت ملودارم داستان همدلی ارتباطات 91  یزد از این به بعد کلید بخورد.

آخرین خداحافظی‌ها که صورت گرفت دلم هری ریخت که نکند دیگر نبینیم هم را، آخر، خداحافظی هم کلاسی‌ها در آخرین لحظات با هم بودنشان در سفره خانه سنتی ملک التجار، هیچ نشانی از اینکه قرار است باز هم همدیگر را ببینند با خود نداشت، شاید این آخرین هم نشینی دانشجویان ارشد ارتباطات یزد 91  بود، البته باید به انتظار نشست و دید که آیا تاریخ یک بار دیگر تکرار می‌شود و ارتباطات 91  یزد یک بار دیگر دور هم جمع می‌شوند یا ...راستش همین سؤال را داخل اتوبوس  از دیوان وحشی بافقی که توسط یکی از دوستان همکلاسی به عنوان هدیه به همه اهدا شده بود، پرسیدم و جواب جالبی گرفتم...

«دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد/ من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد/ می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن /  که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد».

بعد از تحریر:

برای اولین بار در طول سه ترم تحصیل در یزد با یک دلتنگی خاصی خودم را به ترمینال رساندم دلتنگی که مطمئناً تا چند روز همراه من و همه همکلاسی ها خواهد بود تا مگر اتفاقی خوشایند آن را به مرور به فراموشی بسپارد. نمی‌دانم چرا در طول مسیر بازگشت مدام شعر قیصر امین پور را مرور می کردم که:

حرفهای ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه میکنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظهی عزیمت تو ناگزیر میشود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود!