مرثیهای برای یلدایی که دیگر نیست
1
یلدا میتوانست نباشد، تا دیگر دخترک خردسال با موهای وزوزی که هر چند وقت یک بار توسط مادری میانسال و خسته از گذران روزهای پر تکرار زندگی بافته میشد در هم، تا باد کمتر تارهای آن را بنوازد به نام یلدا صدایش نکنند.
یلدا میتوانست شبی باشد همچون شبهای تاریک و کم ستاره آخرین روزهای پاییزی تا تنها خاطره آن، شمردن جوجههای نداشته آخر پاییز باشد، برای پیرزنی که حالا دیگر به جای جوجهها روزهای مانده تا زایش زمین را میشمرد.
یلدا میتوانست نباشد تا دیگر اعتقاداتی که این روزها نامش به خرافات تغییر یافته و در ذهن مردم تزریق شده است، هم نباشد. اما یلدا واقع شد تا مردمان شاد سرزمینی کهن بهانه دیگری برای شاد زیستن در روزهای پر از غم و اندوه داشته باشند.
یلدا به وجود آمد تا سالها بعد بهانهای وجود داشته باشد برای دور هم جمع شدنهای خانوادههایی که حالا دیگر سال به سال هم را نمیبینند تا تنها و به اجبار زمانه دلخوش و راضی باشند به کنار هم بودن برای ساعاتی.
2
همیشه ساعاتی قبل از غروب آخرین ساعات روزی که منتهی میشد به یلدا تمام اعضای خانواده دور هم جمع میشدیم و اگر کسی نبود و یا هنوز نرسیده بود همه منتظر و نگران بودیم تا زمانی که میرسید. شب یلدا پدر همیشه و هنوز هم میگوید «اگر این شب تا صبح آب نخوری عطش تابستان در تو هیچ اثری نخواهد داشت» و من همیشه به خودم یادآوری میکردم که «امسال که نشد اما سال بعد روز قبل از شب یلدا کلی آب بخورم تا شبش تشنم نشه و عطش تابستان را دور بزنم» اما بماند که همیشه فراموش میکردم.
هنوز هم نمیدانم که آیا آن باوری که پدر برایم تعریف کرد صحت دارد یا نه اما به طرز دیوانهواری دوست دارم صحت داشته باشد آن باور و هر سال در این ایام، خیالی در ذهن قلقلکم میدهد که این باور و هزاران باور دیگر میتواند صحیح باشد، (حداقل دوست دارم اینطور باشد حتی اگر نباشد).
همیشه چند روز مانده به شب یلدا که عدهای مشغول شمردن جوجههای آخر پاییز بودند، من هم با سواد کودکیهایم که هنوز رنگ مدرسه را به چشم ندید بود روزها را میشمردم تا یکبار دیگر مزه «گندم شیر» که سوغات اقوام روستانشینمان بود همراه با خلال بادام، گردو، کشمش و کنجدی که مادرم با هم مخلوط میکرد را بچشم و تا اوج آسمانها سیر کنم با آن مزه ملکوتیاش تا این روزها تنها خوردن غصه آن روزها جای «گندم شیر» را بگیرد.
بگذریم از اینکه همیشه ترس از چشم غرههای مادر و کتک زدنهای گاه به گاه که از روی مهربانی بود، مزه شیرین ناخنک زدنهایم را کمی تلخ میکرد اما باور کنیم که خوردن «گندمشیر» حتی اگر اشک، مزه آن را شور کرده باشد و با گریه همراه باشد نیز شیرین است.
همیشه چشمم به بشقاب گندم شیرها بود تا مباداته بکشد اما ته که میکشید چیزی درون من همه ته میکشید و مجبور بودم مزه آن را به مدت یک سال در ذهنم مرور کنم و البته گاهی هم ایرادی از آن بگیرم و بلند یادآوریاش کنم به همه که «مامان چرا کشمشش کم شده این؟ یا چرا بادام توش نریختی؟» و هنوز هم پیچ و تاب صدای آن قروژ قروژ شکسته شدن مخلوط آجیل شب یلدا در ذهن که نه در وجودم روشن است و شعله میکشد.
خوردن مخلوط آجیل«گندم شیر» که تمام میشد بساط گرفتن فال چهل سرو شروع میشد هنوز هم قیافه قافیههای ابیاتی که موزونیشان تنه به تنه مثنوی مولانا میزد در آرشیو ذهن خاک میخورد و حالت چهره صاحب فال را که با هر بیت از حالتی به حالت دیگر در می آمد را به خوبی به یاد دارم ...
3
دیگر سالهاست که شب یلدا آن آب و رنگ سابق را ندارد فال «چهل سرو» گمشده است در پیچ و تاب کانالهای تلویزیون و دیگر مخلوط آجیل «گندم شیر» به خاطرهای خوش تبدیل شده است، اگر هم به اشتباه سر از پستوی خانهای در بیاورد وسط مهمانیهای شب یلدا نیست روی میزهای کامپیوتری است که صبح تا شب جوانان خانهها را به حلقوم خود فرو فرستاده است.
حالا دیگر از آن همه آیین و رسوم تنها هندوانهای مانده و اناری، حالا دیگر رسانهها همه رسومات را بلعیدهاند در خود و آن را در خود حل کردهاند همچون چایی شیرینی که اثری از شکر در آن دیده نمیشود البته با این تفاوت که اگر مزه چایی شیرین ها هنوز هم شیرین است اما مزه این حل شدن تلخ تلخ تلخ است . رسانهها حالا همه رسومات در شبهای خاص همچون یلدا را یکی کردهاند و آن را به ذهن همه ترزیق کردهاند!!! و یا شاید هم کاشتهاند!!! که در این شب تنها انار دان کنید و انار دان کنید و انار دان کنید و کنار من «رایانههای خانگی یا تلویزیون!!!» بخورید به دور از اعضای خانواده البته.
حالا شاید جوانان هیچ قومی ندانند سالیان دور هر قومی برای خود در شب یلدا آیینی داشته است و سنتی که جای آن را دان کردن انار و قاچ زدن هندوانه گرفته است.
راستی نمیدانم در شهر شما هم اینگونه است یا نه اما هنوز هم در شهر من شب یلدا را شب چله صدا میزنند، آی رسانهها آن را از ما نگیرید.