ای دبستانیترين احساس من؛ باز گرد اين مشقها را خط بزن
واقعيتش اينه كه هميشه برای ما آغاز سال تحصيلی از دهه دوم مهر بوده (در خوشبينانهترين حالت) و ما هم برای اينكه اين رسم رو تأييد كنيم تبريك شروع سال تحصيلی رو چند روز پس از گذشتن مهرماه به سوی همه دوستان عزيز حواله میكنيم.
اما شروع سال تحصيلی بيش از هر چيز يادآور تقابل گريهها و لبخندهای روز اول مدرسه برای دبستانیهاست و مطمئنم روز اول مهر خيلی از دوستان با ديدن صحنههايی همچون دويدن كودكان بازيگوش به سمت مدرسه، ياد روزهای خوش كودكی افتادهاند و آهی از ته دل كه ...
هميشه و در همه حالت بازگشت به دوران كودكی حتی برای افراد موفق يك آرزو بوده و هست اما دست نيافتنی، آرزويی كه تنها در تنهايی و خلوت آدمها و با خاطره بازی گاهی دست يافتنی میشود.
هميشه با شروع مهرماه خاطره قهر و آشتیهای بچگانه با هم كلاسیها كه به چند ساعت نمیرسيد و پوسته نازك دلهای كودكیمان اجازه رشد كينه را نمیداد، در دلم زنده میشود...
دعواهای سركلاس و وعده ايستادن زنگ آخر دم در مدرسه برای دنباله دعوا كه با شادی به صدا در آمدن زنگ آخر از بين میرفت ...
تلاشهای مذبوحانه برای مبصر كلاس شدن، دعا كردنهای از ته دل برای اينكه معلم برای آوردن گچ ما را صدا بزند، ساكت ايستادن زنگ آخر برای اينكه معلم ما رو زودتر بفرستد خانه، موش شدن سركلاس زمانی كه معلم میخواست يك نفر را ببرد پای تخته سياه و ... و ... و ... هزارو يك خاطره ديگر كه در اين روزها به تنها لذت زندگی خاطرهبازها تبديل شده است.
لذتهای كودكی ما همينها بودند و همينها هم ماندند، دغدغه جلد گرفتن كتابهای مان، خوابهای سر دفتر مشق كه لذت بخشترين لحظات خواب همه آدم ها بوده است همه و همه تصاويری هستند كه روز اول مهر ماه در ذهن همه كودكان ديروزی نقش بسته بود...
«اولين روز دبستان باز گرد،
كودكیها، شاد و خندان بازگرد
باز گرد ای خاطرات كودكی،
بر سوار اسبهای چوبكی
خاطرات كودكی زيباترند
يادگاران كهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود
آّب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مكار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی كوكب خانم است
سفره پراز بوی نان گندم است
كاكلی گنجشككی با هوش بود
فيل نادانی برايش موش بود
با وجود سوز و سرمايی شديد
ريزعلی پيراهن از تن میدريد
تا درون نيمكت جا میشديم
ما پر از تصميم كبری میشديم
پاكنهايی ز پاكی داشتيم
يك تراش سرخ لاكی داشتيم
كيفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقههايش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
رنگ دفترها به رنگ كاه بود
مانده در گوشم صدايی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همكلاسیهای من يادم كنيد
باز هم در كوچه فريادم كنيد
همكلاسیهای درد و رنج وكار
بچههای جامههای وصلهدار
بچههای دكه سيگار سرد
كودكان كوچك اما مرد مرد
كاش هرگز زنگ تفريحی نبود
جمع بودن بود و تفريقی نبود
كاش می شد بازكوچك میشديم
لا اقل يك روز كودك میشديم
ياد آن آموزگار ساده پوش
ياد آن گچها كه بودش روی دوش
ای معلم نام و هم يادت به خير
ياد درس آب و بابايت به خير
ای دبستانیترين احساس من
باز گرد اين مشقها را خط بزن»