رسانه/ آب/ مديريت
با واژههاي بالا، جملهسازي هم سخت است.
فرض كنيم مشكلي -مانند زلزله- براي مردم يزد پيش آمده و آب آشاميدني اينجا قطع شده بود. آنگاه هموطنان ما در اصفهان چه ميكردند؟
باور نكنيم كه اين قصه با خراب كردن چند لوله و فوران آب به بيرون آغاز شده. اين رها شدن پتانسيلِ زخمي بود كه فقط سر باز كرد. زخمي به نام ضعف مديريت؛ خشكيِ درختان اصفهان را بر لب مردم يزد آورد. و بحراني تازه در اين سرزمين شكل گرفت؛ به نام آب. سرزميني كه هميشه در بحرانهاي مقطعي بوده كه بيهيچ وقفهاي از پيِ هم آمدهاند.
اين قصه سر دراز دارد. امروز در اينجاست. اما
ريشههايش در 
همهي اين خاك تنيده. اين حتي فقط قصهي آب نيست كه با سنگ –آهن- حل
شود!
درست كه آب براي يزد يعني سختكوشي. يعني قنات. قنات، سرچشمهي قناعت است. و بيآبي، سازش و صبر را به اين مردم آموخته. اما ما كه يزدي هستيم از اين سو ميبينيم و مردم اصفهان از سوي ديگر. گاهي نبايد در دل ماجرا بود. اينگونه نميتوان درست ديدش. بايد دور شد تا آن را به عنواني حقيقتي كلي نگريست.
اما دريغ از آنكه هيچ رسانه و حتي شخصي بدون جانبداري و با آگاهي از حقيقت و اطلاعرساني درست، مردم دو استان را آگاه كند. كه مصرف حقيقي اين آب در يزد چيست؟ كه اين گناه كشاورزان اصفهان هم نيست...
نقش رسانهها تنها در اندكي خبر خلاصه شد و
اينكه آب شهري را نخوريم و چه جور آب معدنياي را بخوريم. همين؟
اين البته فقط هم به
گردن رسانههاي اصلي نيست. هركدام از ما به عنوان رسانه چه كرديم؟ خلاقيت ما در حد
ارسال پيامكهاي توهينآميز در دو جبههي استاني معني شد. شديم دو قبيلهي جدا از
هم. دور نيست كه به اختلافهاي ريشهدار برسد. با جدا كردن دوقلوهاي به هم چسبيده،
هر دو ميميرند. زشت نيست حال كه شهرهاي كشورهاي ناشناخته را هم به خواهرخواندگي ميگيريم...؟
به گمانم بازيگران اصلي اين نمايش، مديريت است و رسانه كه با فرهنگ اداره ميشود. فرهنگ ما. فرهنگ همهي ما. و اين از يك حقيقت ساده آب ميخورد.
از اين تحليلها آنچه به چشم من از همه زيباتر آمد، نگاه آقاي
عبدالحسيني بود. مدير كل محترم ارشاد استان يزد. روز جمعه كه كنفرانس تهيهكنندگي
را ارائه ميداد. با جملهاي بين صحبتهايش كه فوري هم از آن رد شد. اما من آنجا ماندم.
(او كه خوزستاني است و چند سالي به عنوان يك مدير فرهنگي در يزد است) بين ارائهاش
وقتي به "آب" رسيد، به سادگي و با لحني خيلي طبيعي و عادي گفت: «معضلي كه الآن
استانمون باهاش درگيره، آبه...»
استانمون..
مديريت يعني اين. يزد، قلب تشنهي ايران است. نه جزيرهاي دورافتاده كه نبض رگهاش در يك زندهرود بزند... كه آن هم تني خشكيده بيش نيست...
